در کدامین شب کوفه باز خواهی گشت؟
در کدامین اوج،
درکدامین عروج،
چشم به راه آمدنت،در پس تمامی دریچه های زمین ایستاده ام.
چقدر دلم تنگ شده! و چشم هایم چه بزرگ شده اند! و نطفه یک سوال در سرم بارور می شود!
پس تو کی می آیی؟
تو ای وسعت بیداری،ای همه دریایی، بیا که دلم لبریز از عطش های بیابانی است!...
+ نوشته شده در جمعه 8 مرداد1389ساعت 13:35  توسط مینا
|
+ نوشته شده در دوشنبه 31 خرداد1389ساعت 18:9  توسط مینا
هرکس برای خویش پناهی گزیده است
ما در پناه مهدی آل محمدیم...
پیدای پنهان من!
مشق نامت دفتر قلبم را پر کرده است.بی تو سبزینه ی شادیم را به اندوهی خاکستر بخشیده ام.بی تو شب های یلدایی و روزهای کویری من هر دو اشک هایم را فریاد می کنند و تنهایی روحم را تکرار.
بیا و سری به کوچه های سرد و ابری دلم بزن که با زمستانی ترین مستان ها پهلو می زنند.بیا و در زلال چشمانم تن بشوی و ضیافت شفاف آیینه را پذیرا باش.
در بی تو بودن ها به تو محتاجم و در با تو بودن ها به باور بودنت محتاجتر...
+ نوشته شده در چهارشنبه 26 خرداد1389ساعت 18:6  توسط مینا
|
اگر حجاب ظهورت حضور پست من است دعا کن بمیرم.
چرا نمی آیی؟
+ نوشته شده در سه شنبه 3 فروردین1389ساعت 15:33  توسط مینا
|
چشم می سپارم به پنجره طبیعت و تا آمدنت به جاده ی غبار آلود غم چشم می دوزم و برای دوباره دیدنت عشق را پارو می کنم.پرندگان ترانه ی مهر می سرایندو من بی صداتر از همیشه تو را می خوانم.درختان شاخه هاشان را به دامن آسمان سپرده اند
تا مهری از الطاف تو بربایند و من با کوله باری از نیاز دستم را به سویت دراز می کنم تا گرمی دستانت را احساس کنم و تا روزنه ای از نور الهی در قلبم پیدا شود و سوگند می خورم که تا جاودان ماندن اقاقی ها دوستت داشته باشم…
یا مهدی ادرکنی
+ نوشته شده در سه شنبه 25 اسفند1388ساعت 11:30  توسط مینا
|
یا صاحب الزمان!
این نگاه های خیس تا کی باید چشم به راه قدوم عطر آگین تو باشد.
یاس خوشبوی زهرا!کی می خواهی این اشک ها را از شوق دیدنت به دریا تبدیل کنی؟
مولای من!
می دانم که لیاقت گفتن نام زیبایت را ندارم
اگر وجودم باعث نیامدنت می شود من به مرگ خود راضیم....
گل خوشبوی زهرا بیا....
+ نوشته شده در شنبه 5 دی1388ساعت 14:56  توسط مینا
|
مولای من!
دلم گرفته به اندازه تمام لحظات تنهاییم.
به اندازه تک تک ثانیه هایی که به انتظار ظهور تو سپری شد اما نیامدی...
پس کی می آیی؟
کی وقت آن می رسد که بیایی تا قلب های خسته با وجودت آرام گیرد...
بیا وبا آمدنت جهان را زیبایی بخش.
به امید ظهورش...
+ نوشته شده در پنجشنبه 12 آذر1388ساعت 20:43  توسط مینا
|
مولای من سال هاست در انتظار تو هستیم پس کی می ایی؟
پس کی این فراق پایان می پذیرد؟
بیا که مرواریدهای اشکم تمام شده است بس که هر صبح جمعه با خواندن دعای ندبه اشک ریختم ،
اما نیامدی....
مولای من بیا و هر چه زودتر انتظار عاشقانت را به پایان برسان.....
+ نوشته شده در پنجشنبه 19 شهریور1388ساعت 10:54  توسط مینا
|
نمی دانم از کدامین صفحه کتاب انتظار قصه آمدنت را مثل لالایی شبانه برای دل خسته و بی قرارم بیان کنم.آخر دلم با شنیدن جملات غریب داستان تنهایی بیشتر بهانه آمدنت را میگیرد.
به دلم نوید می دهم که روزی از راه می رسی.
کاش می دانستم کی و از کجای سرزمین نور ظهور می کنی تا به یمن قدومت آنجا را با گلهای نرگس و یاس گلباران کنم...

+ نوشته شده در دوشنبه 2 شهریور1388ساعت 17:32  توسط مینا
|

سلام سلامی به کرانه های زیبای جمکران.سلام به عطر و بوی مسجد جمکران.آقا جان انتظار موعود تو کی فرا می رسد؟
چشمانم را به راهی که تو می آیی خیره کرده ام چه قدر آمدنت دیر شد.می ترسم بیایی و بگویند تو آمده ای اما من دیگر آنرا نشنوم...می ترسم من رفته باشم و تو آنگاه بیایی مهدی جان...
چشم به راه گام های زیبایت هستیم ای یگانه منجی عالم...آقا جان بیا.بیا تا با آمدنت زمین را گلستان کنیم.جمعه های زیادی ایست که شاخه های گل در دستانمان خشک می شود وقطار تو به ایستگاهمان نمی رسد...
تو در میان همه باور هایم در میان ذهن آشفته ام یگانه ای و من از تو پرهیز نمی کنم...
هیتی ات.بودنت و حضورت پاینده ترین باور زمین است و این روزها زمین خاکسترین روزهایش را سپری می کند.
کوچه ها سردتر از انند که این خورشید نیمه جان پیکرشان را گرم کند.راستس تو کجای این زمین صبوری که حتی ما را به تماشای خود نشانده ای؟
ای مهدی جان.ای پیدای پنهان.مرد اسمانی.خورشید رخ بر کشیده در پس ابرهای سفر کرده.چشمان پر انتظار ما بر دروازه هر سحر قامت تو را منتظر است.ای اطهر بر ما چه سخت گذشت دوری تو.ای مهتاب شب های تارم ای منجی عالم بشریت بیا.ای مظهر رحمت بی کران . ما در انتظار مقدم پاکت نشسته ایم... 
+ نوشته شده در یکشنبه 18 مرداد1388ساعت 12:5  توسط مینا
|
طفل دلم لجوجانه پا بر زمین می کوبد و هر لحظه تو را از من می خواهد.از که حتی نمی دانم به کدامین گناه به سرزمین نفرت تبعید شده ام!
جوابش را چه دهم که رهایی از دستش بسی دشوار است و من سخت ناتوان...
قصه کهنه امدنت را تکرار می کنم تا ارام ارام به خواب رود..اما تا به کی او را دلخوش به امدنت کنم؟
خسته ام تا به کی فریبش دهم؟!
همین فردا قسم می خورم فراموشت کنم اما...چگونه؟!
وقتی باران.بید مجنون.سیب سرخ تداعی کننده توست.نه.هنوز از سنگ نشده ام.
بادکنک بغضم بی اراده می ترکد.
طفل دلم هراسان از خواب می پرد و دوباره تو را بهانه می کند... 
+ نوشته شده در شنبه 17 مرداد1388ساعت 12:51  توسط مینا
|